..:: پلاک صفر ::..

 

پلاک صفر

Free Web 

Counters

Orkut پروفايل من در

 

چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥ - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ

 <<< چشمهايم ... >>>

 

چشمهایم کجا هستند !؟
چشمهایی که ببینند. چشمهایی که نقاشی لحظه ها را ، که به آشفتگی رنگ می خورند ، در قاب ِ حقیقت من بنشانند.

چشمهایم کجا هستند !؟
دیگر اکنون چگونه لمس کنم رنگی را که سیاه است. چگونه به دل بسپارم تصویری را که هیچ با من نمی گوید !. چگونه بی چشمانم طلوع که در من بی طلوع مانده است را تکرار کنم. و شب را که به رقص ستاره هایش خوش است، به ضیافت ماه و مهتاب دعوت کنم !!؟ ...

چشمهایم کجا هستند !؟
که دریغ لبخند را در چهرهء افسردهء خاطره هایم ببینم. برای دیدن آنکه شاید از دور دستها ، نسیم ، عطر ِخوش  ِ گل بوته ای را برایم به صله آورده باشد. و احساس کنم که طبیعت زنده است و پنجره ، نوید صحبت نور و آینه است. آینه ای که جز انعکاس  ِ خلوت و سکوت و سکون و ظلمت  ِ اتاق ِ من زمزمه ای دیگر ندارد.

چشمهایم کجا هستند !؟
دریچه ای که ترنم دیدار تو را در خویش به آرزو رسانده است. بهانه ای که تو را به من آموخت. دیدن و دیدن و رفتن. و بدرقه ای که تو را در واپسین ِ تو ، همراه بود...

چشمهایم کجا هستند !؟
شاید در چشم به راهی ِ تو، فراموششان کرده ام ! ... شاید !!!

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : قول دادم که دیگر سیاه و تلخ ننویسم و این موسیقی همیشه مکرر خانه ام را تازه کنم. اما باز هم تلنگر دیگری وسوسه ام را بیدار کرد... باز هم مثل همیشه !!

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ

 از دريچهء ماه

 

دوباره امشب دلم لرزید. دوباره امشب وقتی به خود آمدم ، دیدم چقدر دور شده ام ... دور از همه دلخواسته های کودکانه و ناچیزم. چقدر دلم تنگ و چقدر این شب رویایی در من خاطره آفرید. امشب هم ماه زیبا و کامل همچون نگینی بر انگشتر شب می درخشد. امشب هم نور مهتاب روشنی بخش دلم شد. یکی از همان شبهایی که فانوس مهتاب ، توی چشمهایم رخ نمایی می کند.
در این شب نور، به جز فانوس مهتاب همیشگی و همیشگی ام، شعر "
از دریچهء ماه " که اثر استاد فریدون مشیری هست رو بسیار زمزمه کردم. و اما ...

 از دریچه ماه

حـیران نشسـته مـــــاه به تـنـها نشستـنم
وین قطره قطره اشــک به مژگان شکستنم
دیوانگی نباشد اگر، شور عــاشـقــی است
شـب تا سـحـر نگـاه به مــهــتــاب بستـنم
از این دریـچــه راه به سوی تــــــو مـی برم
بـاشـد اگــر امــیــد ازیــن چــاه رســتـنــم
پیوسته به مـهــر تـــــو ، ای گـل که بنگری
پـیونـد خویــش از هـمه عـالـم گسستـنـم

                                                                   " اثری جاودان از فریدون مشیری " 

                                                                نیمه های شب پنجشنبه ۱۶ شهریور


از سه دوستی که لطف کردند و برای اين مطلب کامنت گذاشته بودند معذرت می خواهم. چون مجبور شدم مطلبی را که ديشب نوشته بودم را پاک کنم و امروز دوباره بنويسم. ...

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥ - ۸:٥۳ ‎ق.ظ

 دلــتــنــگــی ...

 

دست ِ خیس  ِ آسمان ،
       رنگ می زند خاکسترم را ،
سرخ  ِ چشم و تیرهء ،
        آه  ِ دلم را ...
دردانه های مخمل ِ گستردهء دشت ،
    دمی شکوفا می کنند ،
        شیدایی ام را
که بس خوش می نوازند عاشقانه
به ضرب ِ بوسه هاشان بر لب خاک،
و زین آهنگ ، مستانه می سرایند
ترانه های نا تمام ،
        تنهایی ام را ...
شکوه و شوکت ِ باریدن و رعد
درونم را به یغما می برد باز
که تا بگشایم گره از بغضی و در دل
بیاد آرم قصهء
        پریشان حالی ام را ...
نگاهم غرق این غوغای بی تاست ،
که چون آینه ای در خود نشانده
        نغمهء پاییزی چشم ترم را ...
نسیم آمد ، همه نقشها از خاطرم برد
مگر نگارین نقش  ِ آن محبوبه ام را
همان یکتا امید و آرزویی
که پیچیدم به پایش عاشقانه
ساقهء خشکیدهء نیلوفرم را ...


                                                             بعد از ظهر پنجشنبه ، 4 خردادماه 85

پی نوشت: هوا امروز غافلگيرم کرد. دلم نمی خواست توی اين شرايط باشم. اما وقتی دست نوازشش رو روی گونه هام کشيد، دلم طاقت نياورد. نمی دونم الان کجا هستی !!! اما اميدوارم فرصت زير باران بودن رو داشته باشی و مثل هميشه لذت ببری. ...

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - ٩:۳٤ ‎ب.ظ

 زير باران بايد جست ...

 

من نگاهم گره خورده در اين قربت بي همتا. در اين آوار لحظه هايي كه در آن من مي نگارم از تو ، از تصوير مني كه با من سخن نمي گويد. ميان پاره ورقهاي كهنهء خاك تنهايي نشسته ام ديگر نشاني از شعرهاي كودكي ام نيست. همه را به قيمتي ارزان درهياهوي ناخواسته اي فروخته ام.  دلم خوش است به ديدن تو ، آرزويي كه هنوز ادامه دارد ، ميان قصه هاي شب كودكي ام تا امروز.
كاش در ميان اين سياه مشق هاي تكراري ام كه در آن شور از تو نوشتن و از تو گفتن است ، از مني كه ديگر در آن شعرهايم معني نمي شوند ، خطوط سبز دوباره زيستنم را بخوانم. گرچه حتي تو ، كه از آنسوي آينه نگاهم مي كني ، مي داني جايي براي نوشتن باقي نيست. براي دوباره نوشتن و دوباره سرودن ...
امشب براي همگان خوش است بجز هيچكسي كه مرا نوازش مي دهد ؛ امشب که می بارد از چشمان آسمان هم اشک. ...


دلم می خواست گونه های خیس از اشک آسمان را می بوسیدم. دلم می خواست پرواز می کردم و سر به روی شانه های ابری می گذاشتم که محزون از تنهایی بود. اما چه افسوس که اشکهای پنهانم را آسمان بوسید ، و شانه هایم را نمناک از شب گریه هایش کرد.

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥ - ٩:٢٦ ‎ب.ظ

 نقش رخسارهء ماه !

 

دلنواز و دلنشین، در میان ِ بیکران ِ خلوت نشین، خاتون ِ شب چه دلربایی می کند. چشمم از شوق دیدارش لبریز ِ اشک ِ شادی است، روحم از مستانهء ناب حضورش، غرق در عشق بازی است. عشق معنای طلوع ِ روشن ِ چشمان اوست ، مهتاب کهنه شراب نوشیده از جام سیمین اوست. ساقی ِ میخانه ام با دلم راز و نیازی می کند. رنگ ِ رخوت می برد از چهره ام ، که خود رسم بنده نوازی می کند. ماه ، امشب نگین انگشتر ِ شهر ِ شب است. برای من بهترین ِ بهترین، در میان کهکشانی کوکب است. ...



دیشب هم تا سحر، اتاقم پر بود از نور نقره رنگ زیبای ماه شب. مهتاب روی صورتم ریخته بود. چشمهایم طاقت گفتگوی شیرین نگاهش را نداشت. لبریز شد. اشکریز شد. نمی دونم ماه همانقدر که برای من زیباست! برای شبزده های دیگر هم زیباست یا نه !؟ ... همیشه ماه معنای پاکی و قداست برای من داشته است. بهانهء زیبایی که حضورش، پر از احساس خوش عاشقانه است. و خوشا به حال دلی که نقش رخسارهء ماه، شاه بیت غزل عشق ماندگار اوست.

امشب حتی با ماه ، تنها خواهم بودم. ... تنها !
شبی که ماه کامل است ، اما من نیمه تمام.

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤ - ٩:۳۳ ‎ب.ظ

 مرگ آرام یک عروسک غمگین

 

 در این سکوتِ جانفرسا،
 در این زمان ِ بی توقف ِ همیشگی ِ من،
                   عروسکی خفته در میان ِ دستانی سست
 رمق در نفسهایش گویی نیست،
                  هرآنچه در نگاهش بود را هم ،
                                                        باران شست.
 برای خواب ِ بی تعبیر واپسینش هم ،
 لالایی ِ یک آسمان مهتاب باید خواند
 چشمانش خیره بر چشمانم،
                                      - مست -
           با لبخند آهسته از نگاهم پرسید،
                               با کدامین آرزو تا سحر باید ماند !
 آنگه با میلاد قطره اشکی تلخ
 حجم  تهی از روح خسته اش آرام،
                        سرد و آسوده آرمید در من.
عروسک تنهای غمگین از
                        بی آرزو، در آغوش لحظه ها،
                                                            ماندن !


                                                                                  دوشنبه - ۲۲ اسفندماه ۱۳۸۴


گاهی دلم می خواهد فراموش کنم چه در من می گذرد. گاهی دلم می خواهد امیدی برای آرزویی داشته باشم. گاهی از تدفین دردآور عروسکها در میان خواب معصومانه شان سوگوارانه در خویش سپری می شوم. اما شاید بهتر باشد توضیحی نداشته باشم. شاید بهتر باشد چیزی نگویم ... شاید بهتر باشد باز هم ناگفته بماند !!!

پس ...

                                                                                  جمعه - ۲۶ اسفندماه ۱۳۸۴

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤ - ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ

 <<< پــیــانــــو ... >>>

 

برای بهترين ِ بهترين ِ من، ماه ِ من، افروز ، که در تمام اين روزها و ماه ها ، وجودش همه چيز را در من معنای تازه بخشيد...


هیجانی در من به وجود آمده بود که در همهء وجودم جاری شده بود. نمی توانستم انکار کنم اشتیاقی که در من موج می زد ناشی از لحظه هایی بود که در انتظارش بودم. هنوز هم می توانستم خودم را در میان افکاری که در سر می پرواندم رها کنم. می توانستم تمام تخیلات همیشگی ام را تنها به یک چیز معطوف کنم و از این بابت در خودم نمی گنجیدم. دلم می خواست تا می توانستم فکر کنم، تصویر بسازم و خیالم را با تمام آنچه می توانستم ببینم لبریز کنم. هر آنچه را که در نگاهم نقش می بست  به گونه ای در تخلیم جای می دادم. شاید زمان را هم گم کرده بودم. انگار برای سپری شدن هر ثانیه می بایست سالها بگذرد.
در اطرافم همه چیز درجای خودش قرار داشت. همه چیز منظم و با آرایش خاصی در مکانهایشان جای گرفته بودند. اما چیزی که من را بیش از همه به خود فرا می خواند هنوز کامل نشده بود. هنوز برای معنا پیدا کردن و خودنمایی در میان همهء آنچه که می دیدم حقیر مانده بود. به دورخودم می چرخیدم، جستجو می کردم تا شاید آنچه که در انتظارش بودم را پیدا کنم. گم نشده بود، شاید من بی تابتر از آن بودم که بتوانم برای دوباره یافتنش کمی تحمل کنم. برای خوب دیدن و خوب شنیدن خودم را باید آماده می کردم. فضای آنجا نه آنقدر تاریک بود و نه آنقدر روشن که رنگ پریدگی و تشویش مرا به خوبی در چهره ام نشان دهد. نمی دانستم این التهابی که دچارش شده بودم علتش چیست. صدای کوبیدن پی در پی چیزی به قفسهء سینه ام را به خوبی می شنیدم. صدای ضربان قلبم بود که بی دریغ در من جریان داشت و هر لحظه بیشتر می شد. دیگر توان ایستادن نداشتم و خود را روی مبلی که در نزدیکی ام بود رها کردم. اندکی بعد همه انتظارم به سرانجام رسید.
گم شده ام را پيدا کردم. تو را که بی صبرانه در انتظارت بودم یافتم و حضورت را که در کنارم ایستاده بودی باور کردم. چشمانم غرق در تماشای تو بود. مگر می شد چشم از نگاه همیشه نمناک و پر از رمز و راز تو برداشت. نه هرگز توان آن را نداشتم که چشم از تو بردارم و به نقطه ای دیگر دل ببندم. تمام زیبایی ها را می شد در تو یافت. نمی توانستم چیزی بگویم. می خواستم فقط در کانون نگاهم ماوا بگیری تا بیشتر از همیشه نگاهت کنم.
لبخند می زدی و به سویی می رفتی که هنوز برای من کامل نشده بود. از کنار هر چه می گذشتی انگار جان دوباره ای می گرفت و در تمام ذهنم همه جا طلوعی دوبار شده بود. حالا دیگر در مقابلم بودی اما پشت به من و رو به سوی ساز همیشه منتظر و مشتاق نوازش دستهای تو، نشسته بودی. سازی که بی تو هیچ معنایی نداشت ... آرام و آهسته گام بر می داشتم تا به تو برسم. آنجا پر از هوای تازه بود، آنجا که تو نشسته بودی همه چیز تازه تر بود. و تو ترنم موسیقی ات را هدیه کردی، رقص زیبای انگشتهایت بر روی سایه روشنهای پیانو آنقدر دلنشین بود که جز تو و طنین نواختنت در من همه چیز خاموش شده بود. ...

دستهایی که می نوازند و نوازشگری مهربان هستند. آنچه در من تداعی شده بود، همین بود. اولین بار که چشم در چشم تو دوخته بودم و از احساسم می گفتم، دستهایت را چنین تشبیه کرده بودم.

تمام آن لحظه ها را به خوبی و روشن و شفاف در خاطر دارم. هر لحظه که در من ترانه ای جان می گیرد، در مقابلم نشسته ای و با نگاه موسیقایی ات نوازشم می کنی. دستهایت آنچنان که متضادهای سازت را به آواز فرا می خوانند، مرا نیز لبریز از حس خوب ِ با تو بودن می کنند.

و اکنون همراه با رویای خوب تو که همچون همیشه در ذهنم است، چشمایم را می بندم تا تو را که می خواهی رنگینه های نقاشی را به روی سپیدی ورقها طرح بزنی، به خاطر بیاورم ...

 

(نتوانستم آنچه را که در ذهنم، در ذهن پریشانم، میان دغدغه های بی پایان این روزها، در من موج می زد را شایسته به تصویر بکشم.)

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤ - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ

 <<< مـــعــمـــا ... >>>

 


آنچه در ادراکم می گنجد نمی تواند بیان کند که در چه وضعیتی هستم. شاید در این لحظه که به سر می برم ادراک و احساس دیگر هیچ معنا و مفهوم واقعی ایی نداشته باشد. تاریکی و سکوتی که در آن معلق هستم تنها ادراک من است. احساس خلاء و بی وزنی ، تمام پیرامونم را در بر گرفته است. هیچ صدایی شنیده نمی شود، تنها مانده ام. راه می روم بی آنکه بتوانم در حرکت خویش اختیاری داشته باشم. می کوشم تا در ذهنم چیزی خلق کنم، اما توان به یاد آوردن خودم را هم ندارم. سعی می کنم خودم را بیاد بیاورم و اینکه در کجا هستم.اما هیچ سودی ندارد. جاذبه ای بر خلاف همیشه مرا به سوی خود ، به بالا می کشد. دور می شوم اما نمی دانم از چه و از کجا. درست مثل اینکه از چیزی جدا شده باشم، چیزی که متعلق به من بوده باشد اما باز هم نمی توانم آنرا دریابم. حس تازه ای است که هرگز تجربه نکرده بودم، هیچ تشویش و اضطرابی در من نیست. به یکباره سنگین می شوم و نیرویی تمام من را احاطه می کند ...

سوسوی نوری از روزنه ای کم رمق در مقابلم ظاهر شده است . تصور می کنم به سوی آن در حرکت هستم. نزدیکتر می شوم و دریچه ای که از آن نور می تابد هم بازتر می شود. رها شده ام و نوری که به روی صورتم می تابد چشمانم را به خود خیره کرده است. نزدیک و نزدیکتر ...
دریچه باز شد و از آن گذشتم. می شنوم که صداهایی آشنا همه جا را فراگرفته است. صداهایی که حالا به خاطر می آورم برای آخرین بار آنها را می شنیدم. آخرین بار چه زمانی بوده است. آخرین چیز و آخرین کلام مگر چه بوده است ؟ . افرادی که با لباسهای سفید و رفتاری پریشان به این سو و آن سو می روند، می کوشند تا کاری انجام دهند. عده ای هم آنقدر دستپاچه شده اند که فریاد می زنند. خوب به اطرافم نگاه می کنم ، جایی که ایستاده ام گوشه ای از اتاقی بود که تمام این اتفاقات در آن رخ می داد. اما انگار هیچ کس اعتنایی به من ندارد. گیج شده ام و می خواهم بدانم این همه تقلا و تلاش برای چه چیزی است. چرا تمام آنهایی که می بینم و صدایشان را می شنوم می خواهند اینگونه تظاهر کنند که مرا نمی بینند و کمکی از من نمی خواهند، حتی تمایلی برای گفتن اینکه در این وضعیتی که نمی دانم چیست ، آنجا چه می خواهم ؟!! . جلوتر که می روم حس تازه ام را دوباره به یاد می آورم اما در تجزیه و تحلیل اینکه برای چیست قادر نیستم به نتیجه برسم. نیرویی که در من به وجود آمده را به خوبی باور دارم و می توانم استنباط کنم که دچار تغییر خاصی شده ام. جلوتر می روم. باز هم نزدیکتر می شوم. هر چه بیشتر این اتفاق تکرار می شود صدای همه همه آنهایی که در کنار یکدیگر ایستاده اند بیشتر و بیشتر می شود. بی اختیار نگاهم به سویی جلب می شود که درب سفید رنگی آنجاست. عده ای هم از پشت قاب کوچک شیشه ایی که در روی درب است، داخل را نگاه می کنند، می شود از چشمانشان نهایت اضطراب و نگرانی را لمس کرد. چرا من اینگونه نیستم !!. چرا از دیدن تمام رویدادی که در کنارم در حال انجام شدن و اتفاق افتادن است بی تفاوت می گذرم. حتی حس کنجکاویی که برای پیدا کردن معمای تازه ام دارم ، آنقدر زیاد نیست که بکوشم سریعتر پاسخ آنرا دریابم. انگار پاسخ آنرا می دانستم و فقط فراموشش کرده ام. همه چیز به سرعت در حال تغییر و تحول است. چهره آدمها، و تلاششان برای رسیدن به چیری که برای آن فریاد می زدند. صدای همهمه هم آرامتر می شود. آنهایی هم که از پشت قاب شیشه ای درب اتاق داخل را نگاه می کردند هم یکی یکی محو می شوند و به سویی می روند. کسی از کنارم گذشت و سوی درب اتاق در حرکت بود، خوب نگاهش می کنم. در حرکتش هیچ اشتیاقی نیست و انگار برای گذشتن از آن درب انگیزه ای ندارد. دیگر آن سرعت و تعجیلی که در کارهایشان بود دیده نمی شود. درب باز شد ، از آن گذشت و دوباره درب اتاق بسته شد. اندکی گذشت و صدای فریادهایی از بیرون اتاق می شنوم. صداهایی که باز هم در تصورم برایم آشنا هستند. خیره مانده ام و گنگ از احساسی که تا به حال تجربه اش نکرده ام. هنوز هم آنهایی که در اطرافم بودند نسبت به من اعتنایی ندارند. چه اتفاقی افتاده است که ذهن همه آنها اینگونه پریشان شده که حتی زحمت پرسیدن هویت من را هم به خود نمی دهند. در گیر و دار یافتن پاسخی برای خود هستم که درب دوباره باز می شود، دیگر آن شخصی که با لباس سفید از آن خارج شده بود وارد نشد، هاله ای از چند نفر که افتان و خیزان می خواهند خود را زودتر به گوشهء ديگر اتاق برسانند در روشنایی زننده ای که از بیرون اتاق می تابد، محو شده است. از کنارم گذشتند و خود را به روی چیزی انداختند. می گریستند و فریاد می زنند. نامی را صدا می کنند و هق هق زنانه ای بیشتر از تمام صداهای خش دار مردانه به گوشم می رسد. باز هم جلوتر می روم. نزدیکتر که می شوم حس تازه ام را بیشتر لمس می کنم و برایم جذابتر و جذابتر می شود. می خواهم معمایی را که دچار آن شده ام را حل کنم. آنهایی که در کنارشان ایستاده ام را دور میزنم. به گوشه ای می روم که بتوانم به خوبی میان آنها را ببینم.
نگاهم به چشمان کسی که روی تختی افتاده و دیگران به رویش زجه می زنند، خیره می ماند. آنقدر برایم آشناست که می خواهم صدایش کنم ولی قادر نیستم... توانش را ندارم چون او ، من بودم !. من سرد و بی رمق در میان ناله هایی افتاده بودم و هیچ پاسخی برای فراخواندم از سوی آنها نمی دادم. انگار خوابیده باشم و می خواهند بیدارم کنند، اما چرا ! مگر تا به حال خواب مرا ندیده بودند. مگر تا به حال آسوده خفتن مرا در میان تمام هیاهوی اطراف بر بالین خستگی هایم تجربه نکرده بودند !؟ ... چرا من برای شیونهای بی انتهای آنها جوابی ندارم چرا نمی خواهم بیدار شوم ! مگر شب نگذشته بود !؟

صدایی در کنارم نجوا می کند،  که او هم رفت . او هم مرد !
ساده بود ، اما من مرده بودم. من خواب نیستم که بخواهم باز هم بیدار شوم و مضطرب از بیدار شدنهای ممتدم در پی خوابی دیگر باشم. اینبار همه آنچه را که بودم به بیداریها سپردم. به جایی که دیگر تعلقی به آن ندارم. حس تازه ای است. تجربه ای که هیچگاه آنرا نیازموده بودم. معمای من حل شده بود. اما نمی دانستم خوشحال باشم و یا مثل تمام آنهایی که می دیدم ، بگریم.

رویای شیرین من، به انتها رسیده بود. باید بیدار می شدم ... بیدار ....................... .

 

                                                                      واپسين نيمه شب پاييزی ۱۳۸۴

 

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤ - ۸:٢۸ ‎ب.ظ

 <<< بـی تــای مـن >>>

 

تقديم به تو  ای هميشه بهترين بهترين من ... ای ماه آسمان من !


و چه دلخواسته به خویش رخصت ِ خلوتی دوباره خواهم داد. که در آن برق ِ نگاهت را شب چراغ ِ محفل ِ قریبانه ام خواهم کرد. و در شبانه های گیسوی تو ، ستاره ها را همچون یاسهای سپید ِ درخشانی نقش خواهم بست. نگاهت را در نگاهم تجسم می کنم ، دوباره مست می شوم ، پرواز می کنم. شوقی در احساس من شکوفا می شود تا بی نهایت. تا دورترین مرز خیال، و شاید تا نزدیکترین امید محال. دستانم را به ضریح ِ دستانت حلقه می زنم ، آنگاه دیگر معنای زمین و آسمان یکی است. تمام سلسلهء وجودم غرق ِ در هوای توست. اکنون که حتی طرح تبسم تو در من زنده است ، زمانه هم لبخند می زند. طراوتی نوازش می دهد گونه هایم را، بوسه می زند اندیشه ات اندیشه ام را.

همچون مروارید ِ شب، وجودت در اوج ِ بیکران است. که حتی افسون ِ خورشید در حسرت ِ دیدار تو، مانده  در راه. حضورت دعوت هر آنچه خوبی است، که از توست آغاز ِ بی پایان ِ بهترین ِ بهترینها. آذین نموده دلم را نام تو ای بی تای بی همتا ، به غوغا می کشد یاد تو خیالم را ... هر آنچه از تو باید گفت مجال گفتگوها نیست ، ولیکن تا سحر چشمان ِ من گفتگوها می کند، با تــو.

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤ - ٩:۳٩ ‎ب.ظ

 <<< پــایـیـزان مــن ... >>>

 

و باز در حادثهء زمان ِ خویش، تلخ و خسته به تصویری همچون من می نگرم. منی از جنس تهی و نگاهی از طعم ِ نمناکی آسمان ِ باران خورده ء پاییزی. چه وسعتی دارد این فصل خاکستری  ِ بی پایان و چه شعر شوریده ای نهفته در هر لحظه گفتگوی با او. چه ساده به یغما برده است زمانه هستی ام را و چگونه این غروب ِ دلگیر همهء احساس مرا به رخ ِ ناگفته هایم می کشاند. می شنوم نجوای دلم را که می خواهد با نوازش ِ چشمهایم، گونه های سرد و خشکیده ام را آرام کند. می بینم حسرت ِ نگاهم را که چه بی تعبیر در امتداد جاده می دود بی آنکه راهی باشد و بی آنکه نشانی پیدا. لرزش ِ بی اثر ِ سینه ام را که از سردی ِ وجودم در خود تقلا می کند، لمس می کنم. گویی در پی یافتن بهانه ای برای رها شدن است ، برای شکفتن از خاک ِ غریب ِ این تن ِ به خواب رفته ...
در من نشسته این غبار بیهودگی ، در من به تجلی رسیده این فصل حزین و پایدار. فصل من شکوفه های خاکستری اش را بر تن شاخه های خمیده از سنگینی احساسم نقاشی می کند. درخت خشکیدهء من آخرین برگ به جا مانده از روزهای سبز بهاری را چه غمگنانه و دلسرد رها می کند تا در میان تمام غرور شکستهء  برگهای  خفتهء پاییزی، ماوا بگیرد. نگاه ِ ملتهب از دردش را چه سوگوارانه در پی سقوط آخرین برگ می راند. اینک نهال ِ جاودان ِ خیالم ، چه دلسرد و تکیده در انزوای خویش مانده است. در حیاط خانه ام نشانی از نشاط روزهای رفته نیست. (و دیگر نیست ...)
حال من مانده ام و من. و کهنه درختی که اینک بر آستان ِ سکوتش هیچ مرثیه ای ، گویای حالش نیست. گویی آنچه می گذرد نقشی از من است، حکایتی از واپسین لحظه های آمیخته با شور زندگی. خاطرم پر شده است از هیاهوی انتظار. که کدامین شب، پاییزان من ، ارمغان نسیمی خواهد بود...  و خیره بر اشک ریزان ِ درخت شکستهء باغچه ام،  باز در حادثهء زمان ِ خویش، تلخ و خسته به تصویری همچون من می نگرم.


                                                                           شبی از شبهای پاييز ۱۳۸۴

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤ - ٩:٥۱ ‎ب.ظ

 <<< گمشدهء من ... >>>

 

و به هر چه نگاه می کنم نشانی از من ندارد. بعضی چیزها آنچنان در من گمشده اند که دیگر در خود پیدا  نمی کنمشان. و خود  نیز چنان گمشده ام که در هیچ بهانه ای خود را نخواهم یافت.و این همان حکایت ِ فصلی است که در آن خواهم زیست بی اندیشهء فردا.
می بارد تنپارهء آسمان بر چشمهای منتظری که در انتظار نشسته اند تا در گوشه ای از نجوای خویش همسوی صدای ریزش ِ بی غرور ِ قطره هایی باشند که سرود رهایی می خوانند. چه قصه ها که در زمزمه شان نیست. چه غصه ها که در زیر نقاب کشیده بر چهره شان نیست. می بارد از چشمانی که در حضور ِ خاکستر ِ پاشیده  بر آسمان، شکایت ِ لحظه ها را در خود تکرار می کنند. آنجا که هیچ کس برای هیچ کس آشنا نیست. می بارد از درون سینه هایی که در طپش هایشان ناله ها سرازیر است... و نفسهایی که دمی در آنها به شوقی نخواهد رسید. می شوید غبار ِ کوچه ها را برای قدمهای شبزده هایی که در تمام ِ عبور ِ خود، ترانه ای جانشان را از غمی که هست آسوده نمی کند. و در این لحظه ها چه کودکانه شبنم ِ نشسته بر گونه هایم را برای گلدان ِ خشکیده در قاب عکسی بر می چینم... شاید طراوتی در هستی بی هستی اش نقش بندد... و چه کودکانه ، و چه ساده انگارانه ...
در این زمان ِ آشفته به دنبال چه هستم!! . به دنبال گمشده ای که شاید در لحظهء باران، دستهایش را به سویم آورده باشد. اما ... به هر چه نگاه می کنم نشانی از او ندارد... آنقدر گم شده است که در هیچ بهانه ای طرح  ِ خیالش جان نمی گیرد. آری، من، خویش را چه بی نشان گم کرده ام...


                                                                        شنبه - ۱۴ آبان ماه ۸۴
                                                          یک روز زیبا و شبی که در آن آسمان بارید

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤ - ٦:٢٥ ‎ب.ظ

 <<< سـايــه مــن ... >>>

 


چيزی که هميشه همراهم بوده، سايه ای هست که توی سايه و روشن های زندگی همقدم رهسپاری های من شد. حسی که تمام زمزمه های شبانه ام و حرفهای به تکرار شنيده ام در روزهای زندگی را برايش هميشه قصه وار خوانده ام. ... / ...


ببین ای سایهء دور افتاده ز من ، ای همراز رهسپاریهای نافرجام من ، ببین ای همچو من ویرانهء رفتن و سر بر بالین نیستی گذاشته ؛ ای همراه من ... ببین که چگونه در این راه خسته ام. تو نقش سراب را که در امتداد مسیرم پیداست می بینی ، پس تو بگو که چگونه این هیاهوی خیالم را به زیر خاکستر بی هویتی ام ببرم. آتشی که هر گوشه از درونم را بی دریغ می سوزاند. شعله ای که اندیشهء سرد و به خواب رفتهء من ِ خاکستر نشین را دوباره به  خویش می خواند... انتظارم را تو می بینی !
تو نیز همچو من افتاده بر خاکی. تن به راه  و دل رو به سویی داده ای که خود هرگز نمی خواهی. تو دستهایم را بگیر ، شانه های امن و پراحساس خود را برای لحظه ای  هدیه ای  بر بی تابی و اندوه من کن. مگر تو نمی گویی که از جنس سکوتی و شب گریه های ناپیدا !!؟ ... پس هراس چشمانم برای بی طاقتی های سکوتش را چگونه دور از تو ، به زیر نقابی تلخ بپوشانم !!؟
مرا امشب توی ای سایهء مهتابی ، همراه عبور کوچه های شب باش. که می خواهم تا سحر با خیال مستانه ام ، چشم در چشم ماه،  باز آواره باشم من.


                                                                                یکشنبه - ۲۴ مهرماه ۸۴

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤ - ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ

 <<< سـاز مــن ... >>

 

چشمهایم را از غبار دلتنگی های دقایقم می شویم. پنجره را باز می کنم تا نگاه روشن شب بتابد بر تاریکی ِ خلوتِ دوباره ای که من آسوده و بی دغدغه به آن خو گرفته ام. چه بی معنا و چه بی وسوسه می گذرند این لحظه های پوچ ِ بی اثر. بی اختیار به تو خیره می شوم. به توکه همیشه وفادارترین همراه ِ من برای گذران ِ هر آنچه هست و نیست، بوده ای. از دورترین غم دنیا و قریب ترین سودای ذهن پریشان ِ من، همیشه نالیده ای. همیشه حرفهایت را در گوش ِ ناشنوای ِ آسمانها گفته ای. همیشه از من ، همیشه از من سوخته ای.
دستهایم را ؛ دستهای گره خورده در انزوای خویشم را در میان ِ غوغای سرکش و عصایانگر نگاهت رها می کنم. وسوسه ای مرا به جنون ِ دوباره ای رسانده است. به طنین دلنواز تو چنگ می زنم ، مست می شوم. آواره می شوم. تمام موسیقی ِ قصه های گفته و ناگفته ات را، مثل همیشه در من تکرار می کنی. من همیشه عشقانه در تو ، در دم مسیحای تو ، شور می بینم.
نوای تو باز پیچیده در تمام فضای خسته از سکوت و سکون ِ من. تلنگر ساده ای می زنی تا بیدار شوم. بیدار شوم تا آوای سحرانگیز تو را که در من زنده می شود، به ماورای حقایق ِ وجودم ببرم. به احساس تکیده در گوشه گوشه های خانه ام ، به هر کجا که من در آن افتاده به خاک ِ پَستِ زیستنم. پرواز را به من هدیه می کنی، آبی را به خاکستری ِ همیشه ماندگار ِ من تقدیم می کنی،  و چه سخاوت مهربانانه ای ...
من حریم ِ خیالم را با ترنم ِ وجود تو به تصویر می برم ، ای همیشه ماندگار من. ای تو بهانهء خوب ِ شکستن ِ هر سکوت ، توخوش ترین ندیم ِ لحظه های دلتنگی ِ بی پایان من.
چشمهایم را از غبار دلتنگی های دقایقم می شویم، پنجره را باز می کنم  تا همراه ِ نسیم ِ کوچه های ِ شب ،  با تو اِی ساز همیشه مهربان من،  لحظه ها را پوچ و بی اثر دوباره تکرار کنم.

 

                                                                     شبی دیگر از شبهای زندگی
                                                                             ۱۹ مهرماه ۱۳۸۴

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤ - ٩:۱٧ ‎ب.ظ

 <<< بر مزاری سرد و خاموش ... >>>

 

قصه ام را به تکرار میخواند امشب این شام ِ شوم. اتاقم محتاج نور است و دلم سیراب ِ ظلمت. تیرگی هست و سکوتی ماندگار در بطن ِ لحظه هایی تلخ و بی حساب. اینجا در این خلوت، در این بیهودگی های ممتد ، من هوای پاییزی ام را آنچنان با عشق در میان دستها و آغوش تهی و خسته ام خواهم فشرد، که مبادا ذره ای از احساس آن غافل شوم.
سازم را که مثل کودکی آواره و دلتنگ در آغوش می گیرمش، می بویم و آسوده از هر نگاهی ، نگاهش می کنم. می بویمش، بوی ِ قریب ِ سالهای زندگی را می دهد. بوی نمناکی فصلهای باران خورده ای را می دهد که کوچه ها را با دلی آکنده از اندوه ِ بی پایان طی کرده ام. نگاهش می کنم ، نگاهم می کند ؛ غریب و غریبانه !. می نوازد ، می سازد مرا آنگونه که می خواهد چون همیشه. و باید دلم را باز هم با همان تفسیر او همسو کنم. باز هم با طنین زخم خورده اش مرثیه های ساده و آوارگی های دلم را می سرایم.
امشب، رو گردانده ز من حتی آیینهء تنهایی ام. نمی خواهد چهره تنگ و فرسودهء او را ببینم. نمی خواهد نشان خستگی را در چشمهای خیس ِ از باران ِ غمبارش ببینم. یا که شاید ، نمی خواهد مرا که اینگونه شبیه تصویر ِ ویرانش شدم ، ببیند ! نمیدانم....
نمی دانم امشب هم تا سحر همراه من کاروانی از انتظار و اشک و آه خواهد آمد یا  که با کوله باری از بغض ِ ناگفته ام ، بی چراغ و آسیمه سر، خواهم سرود شعر ِ تلخِ شباهنگ دیگری را !

اینجا همان جایی است که رویاها و خیال ِ مستانه ام را زیر انبوهی از خاک ِ دلخوشیها ، مدفون کرده ام. خفته اند اینجا در این لحظه ها ، در این روزها و شبها و سالها ، تمام آرزوها و آمال ِ خوش ِ نادیده ام. بر مزاری سرد و خاموش ، گلها روییده اند، گلهای زرد و سفید و سرخ رنگ !. اینجا اشکها ریخته ام. اینجا بغضها را نثار روح ِ بی مراد شبگردی کرده ام که از رهسپاری ها خسته است. امشب در این خلوت ، دوباره سر بروی این خاک خواهم نهاد. برای خیال ِ تازه خفته در این گور ِ سرد ، لالایی اندیشهء محزونم را خواهم سرود. من تمام ِ خویش را در این حصار گم کرده ام.


آری ، قصه ام را به تکرار می خواند امشب این شام شوم. اینجا در این خلوت اندیشه ام!

من اینجا خفته ام !


                                                                 پنجشنبه - ۷ مهرماه ۱۳۸۴

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤ - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ

 <<< آغاز يک راه ... >>>

 

قصه ای تازه تر از روییدن گل . زیباتر از لبخند ِ طلوع ، و شادتر از کوچ بهارانهء پرستو. قصه ای از باور یک احساس . معنای خوش زندگی و مست از هوای معطر یک نگاه و یک دل بودن.
در این روزگار هزار چهرهء من ، که سخن از ریا و تزویر بسیار است ، شعر ناگفتهء تو ، روح ِ لطیف اندیشه هایم را نوازش می دهد و سراپا همه لطف و صداقت از روی تو نمایان می شود. ستایش به آن همه مهربانی و محبت.
بگذار بگوییم ، من بودم و من. من و دلی لبریز از موسیقی مرگ. تیره تر از شب در آینه بودم. شکسته تر از خویش در خود. من مانده بود و دنیایی خاموش و فراموش کرده بودم که هنوز هستم. ... دلی بود و نگاهی خسته . روحی مرده . به ظاهر لبخند بود و غمی در حادثهء دقایق. من بودم و من و خیالی که به سر غوغایی داشت.
و تو ، چه زیبا حکایتی نو ، آهنگی تازه به ترانهء زندگی بخشیدی. بی آنکه گفته باشم ، ناگفته به تو رسیدم و تو از آنسوی ناباوری به باور نشانده ای مرا. زخم تنهایی را با هر نگاه ، با نوازش دستهای مهربانت مرهم نهادی.
و طلوع را با سلامی به آفتاب روی تو مهمان کوچه های سرزمینم خواهم کرد خوب ِ من ...

(چطور می شود اين شب زيبا را بی رخصت خيال تو سر کرد. وقتی به هر بهانه نقش تو می زند اين خيال خوش. اينقدر در خود بی تابم که از سر شوق ... )

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد


سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤ - ٧:٢٢ ‎ق.ظ

 <<< دولت عشق ... >>>

 

می دمد نسیم و تن من گرم از تابش آفتاب ِ خیال ِ روی ِ تو . چشمهای من تو را در هر نگاه ِ انتظار به خلوت خویش می خواند و هر دم این دل خسته تو را می خواهد . آنگونه که هستی ام شده ای و مستی ام را بهانه ای ...

کاش مرا با تو شوری در آمیزد
دولت عشق من در ره تو برانگیزد
کویر خشک جانم ، گلخانه ای گردد
عطر هزاران باغ بر پیکره ام ریزد
از آتش عشق تو ، هستی ام فنا گردد
باران لطف تو بر هستی ام ریزد
از خواب سالها اندوه و درد
با اشاره ای از تو ، این خسته بر خیزد

... ( نا تمام )


(بامداد سه شنبه است - ساعت 7 . و تمام شب بر اين باور گذشت که تا طلوع فردا چقدر زمان سخت و طاقت فرسا خواهد گذشت. )

   

 

 ميزبان شما در پلاک صفر ، سعيد روانشاد